مؤلف مجهول
98
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
و ظفر يافتن حضرت سلطان بر عم خود هارون بغرا خان ، و مقهور و مغلوب شدن كافران . روزى حضرت سلطان نشسته بود در خانهء خود ( با ) همان سى و نه تن « 1 » ملازم « 2 » كه هميشه ملازمت مىكردند . دغدغهء شكار و جانوراندازى در دل افتاد . برخاست به همان سى و نه كس سوار شد ( و ) رو به صحرا كرد . اتفاقا سير ايشان « 3 » به جانب بقو « 4 » افتاد ، ديدند كه جمعى از مردم پاك « 5 » صورت « 6 » به لباسهاى نفيس در گوشهء علفزارى فرود آمدهاند . سلطان به ياران خود گفت كه : اينها چه نوع مردماند كه به ولايت ما آمدهاند ؟ بياييد « 7 » به سروقت آنها « 8 » برسيم و از احوال ايشان بپرسيم « 9 » كه چه كسانند و از كجا مىآيند و خبر پرسيم ، تواند بود كه از جايى پيغامى « 10 » آورده باشند . نزديكتر رفتند . خواجهء بزرگوار ديد كه جمعى سواران پيدا شدند . حضرت خواجه نظر به جانب آنها « 11 » انداخت . همان نوع يافت كه در تاريخ ديده « 12 » بود . گفت : الحمد لله ، آنچه مدعا بود حاصل شد . خواجه « 13 » فى الحال به خادم فرمود كه : اى خادم ! بار بگشاى و تحفهء مناسب براى اين پادشاهزاده « 14 » آماده كن كه سلطان دنيا و آخرت است ، و هماى « 15 » سعادت است ، و سيمرغ قاف قربت است ، و مدعاى من درويش از سرگردانى اين ديار همانست . بهفور « 16 » خادم دربار كرد و بگشود و به آرايش تحفه مشغول بود كه از ميان كاروانى يكى اذان گفت . همه برخاستند و به نماز مشغول شدند و بارهاى خود را همان نوع پريشان ماندند . بزرگوار قدس الله سره العزيز از نماز فارغ شد و به منزل خود آمد . تا اين « 17 » زمان حضرت سلطان در سر اسب ايستاده مىانديشيد كه عجب حالى و عجايب مردمى كه از امثال ما طايفه هيچ احتراز نكردند ، رخت و بار خودها « 18 » را پريشان ماندند « 19 » و به سر زدن مشغول شدند ، حكمت چه باشد ؟ در همين انديشه بود كه حضرت خواجه به استقبال حضرت سلطان روان « 20 » شد . هفت قدم پيش رفته بود كه « 21 » حضرت سلطان عليه الرحمة و الرضوان از اسب فرود آمد ( و ) تنها به استقبال خواجه روان شد . نزديك يكديگر آمدند و مصافحه كردند . و حضرت خواجه « 22 » به تعظيم و اكرام تمام حضرت سلطان را به منزل خود آورد و از
--> ( 1 ) - ب : - به همان . . . تن ( 2 ) - ب : ملازمان ( 3 ) - ب : ايشانان ( 4 ) - ب : بفو ( 5 ) - ب : خوب ( 6 ) - ب : + پاكسيرت ( 7 ) - ب ، ت : + تا ( 8 ) - ب : اينها ( 9 ) - ب : + و دانيم ( 10 ) - ب : + به ما ( 11 ) - ب : اينها ( 12 ) - ب : - ديده ( 13 ) - ب : - گفت الحمد لله . . . خواجه ( 14 ) - ب ، ت : + دولتمند ( 15 ) - ب ، ت : + شرف و ( 16 ) - ب ، ت : بالفور ( 17 ) - ب : آن ( 18 ) - ب : - خودها ( 19 ) - ب : پريشان گذاشتند ( 20 ) - الف : - روان ( 21 ) - ب : - كه ( 22 ) - ت : + بزرگوار